تبليغاتX
فردا-دیروز-امروز

فردا-دیروز-امروز

قلم این روزها....

            سر که میخورد بر این جگر پاره ی درخت...همان کاغذ...فقط....داغ دل مینویسد...

آری...

به یاد می آورد...

                  آرزوی دختر کبریت فروش...

به یاد می آورد...

                 باغ طوفان زده ی پیر مرد...

به یاد می آورد....

                هیزم بر باد رفته ی هیزم شکن.....

صدای آب جوشان در قابلمه ی در بسته...در خانه ی اتوت متوت...به جای شام...تا خوابیدن اتوت و متوت...به یاد می آورد...

آری ....

داغ دل مادر می نویسد...مادر ندار...شرمگین کودک گرسنه ....

آری...

قبر پدر می نویسد...بی سنگ...بی نام...بی نشان...

دوچرخه ی در خیال پسرک می نویسد...

آری...

مادر اتوت  و متوت ...

آب را میگذاشت...در همان قابلمه...و می گفت ...امشب شام داریم...تا اتوت و متوت نگیرند.. بهانه ی گرسنگی...

اما...

اتوت و متوت...باز مثل دیشب...

غافل از آنکه...در قبالمه آب است...همان شام دیشب...به خواب می رفتند...

نمی دانند این شام کی حاضر می شود...کدامین شنبه...

آری....

می نویسد...بر پایان داستان اتوت و متوت...

که حقیقت دارد این قصه...

....

کافیست قلم از این پایین بخری...

همه را خود می نویسد...

وقتی آمدی به اینجا...

همین پایین...به قصد قلم...

حواست باشد...

آسفالت زیر پایت وصله دارد...پایت در چاله نرود...یا همان چرخ رخشت...همان ماشین زیبا را می گویم...

اینجا خبری از سنگ فرش نیست...

درد هایی هست اینجا که انگیزه نمی ماند...از برای سنگ فرش پیاده رو...

راستی..حواست باشد اگر روز بارانی آمدی...

خانه ها ناودان ندارند...

آب از بالای یک کلنگی بر سرت می ریزد...

روز بارانی اگر آمدی ...به دیوار تکیه نزن...

همه تا کمر نم زده اند...میریزند...این که مهم نیست برایت...

لباست گلی می شود...بوی نا میگیرد...

روزی بیا که بهار باشد...

بهار...البته ...اگر بود...بیا...

پس هرگز نیا....

اینجا سالهاست زمستان مانده...

قلم را می گفتم...

سر که می خورد بر این دفتر...

می نویسد...آرزوی کودک گل فروش...یک خانه...یک پناه...یک ...

و هزار یک دیگر...

سر که می خورد قلم...

یاد مرد در بند می نویسد...

یاد مادر پیر می نویسد...

یاد درویش بی خانه را زنده می کند...

یاد آتش فروکش کرده زنده می کند...

یاد سرو خشکیده زنده می کند...

بر دفتر سر که می خورد....یاد تحقیر پدر شرمنده را زنده می کند...

یاد آن ...

نمی دانم...

مگر قلم عاشق شده...که این طور سر می خورد...

از برای که سر می خورد...در دام که سر می خورد...از ...

بگذار سر بخورد...بگذار برقصد....

رقصش زیباست...

آنقدر می رقصد...تا شیره ی جانش را تمام کند....

قلم سر می خورد...

آری ...بهتر بگویم می رقصد...

رقصش پر معناست....

رقصش می لرزاند....دل خیلی ها را...

نه از ترس...نه از گناه...

رقصش آنقدر معنا دارد...که ...

می خندند حیوانات به انسان....

بگذار بخندند...بگذار برقصد...

حقیقت است.....

قلم برقص....

برقص و با رد پایت بر این سن...ساخته ی درخت....برنگ سفید...همان کاغذ...

برقص و با رد پایت...بیانداز نقش دیوار آجری بر کاغذ...

دیواری گرد و بزرگ...

و بکش در آن....

با رقص نازت...با عشوه ات..ای قلم...

آرزوی ما را...

و در آخر...

بکش با آن نازت....سقف سنگینش را...

آنچه می ماند از این همه رقص و شادیت...

تکه دیواری آجریست ...با سقفی برویش...

درونش را من می دانم و حضار در جشن....

دیگری نمی داند...این دیوار آجری...تمرین نقاشی نیست...

سقف خانه ی آرزوهایست که بر آورده نباید بشوند...

آرزوهایی از برای

من...تو...او...

                          ما...شما...و ...ایشان...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 19:57 توسط آشنا |


کتاب را که باز میکنم....

میبینم...

فقری که من در آن دست و  پا میزنم...

تو با آن پولهایت را می شماری....

با خودتم......

کتاب را که باز می کنم...

دیگر آبگوشت غذای لذیذی نیست...میدانی؟

راستش....از آن آبگوشت آخر اول....

دیگر فقط آبش مانده....و گوشتش .....

گوشتش را دیروز گربه برد...نه

گربه نبرد....

صاحب گربه برد....شایدم سارق گربه برد....

برد تا بفروشد...تا برای کوچک پسرش آتش پاره بخرد...آری...

تکه آتشی...از برای بازی...آتش بازی...

هر روز چهارشنبه است اینجا....   سالیان سال است....

جالب است....این روزگار ما...

گوشت را از دهان ما بیرون کشید....با آن چند تکه آتش خرید...

نمیدانم در دنیا یا آخرت ....

همانا...گوشت و آبگوشت را ...از دهان ما...کتاب ما ...و حتی خیال ما

بیرون کشید....

آتشی خرید با آنها....شاید می خواهد جهنم بسازد.....شاید هم می خواهد به جهنم عادت کند...

................................

کتاب را که باز میکنی....

از لایش موریانه بیرون میریزد....

که می بلعند...دولپی.....آن همه زحمت را.....آن همه اندیشه را....

و در آخر جایش برایت....میگذارند....

................................

کتاب را که باز میکنی...

دنبال علم نباش دیگر....

دنبال نان باش.....

شاید...

شاید کسی تکه نانی در آن لابلا قایم کرده ......

..............................

کتاب را که باز میکنی...

دیگر باز نکن....ببندش..

بگذار موریانه ها بخورند....

نان بری نکن....

.............................

کتاب را که باز میکنی....

امروز....

آری....

دیگر بابا نان ندارد....

ببندش ....نگذار خجالت بکشد....بیش از این...

.............................

کتاب را که باز میکنی...

عجایب میبینی...

گوسفندی که به گله ی گرگ ها زده ...و همه را دریده....

ماهی که گربه را در کویر بلعیده....

قطاری که دهقان از ریل خارج کرده...

و کبری....

و کبری که در همان قطار عشق بازی می کند....

عشق بازی در ظاهر است....نان آوری می کند...

دهقان را باز دارید....نان بری نکند....

...............................

کتاب را که باز می کنی...

میبینی همه را...یکجا...

آبگوشت بی گوشت...

پدر شرمنده...

دهقان ....

کبری ...دلدار بی دل....

................................

بستنش بهتر نیست؟؟؟....

خواندن یاد گرفتم تا بخوانم.....و بنویسم جمله ی ننگ را....

ننگ بر زمانه .....

..............................

یا من وارونه ام....

یا دنیا....

کتاب را ببندید....بسوزانیدش ....

می روم آب بخورم...آری بخورم....نه که بنوشم....

شام است...آب....

اینجا خیلی ها شام آب میخورند....

قدیم تر آبگوشت بود....

اما دیگر نیست...

گذشته ها گذشته...

امروزه می خوانیم در همان آخر اول....

آب غذای لذیذی است....

البته ...اگر آن هم مانده باشد...و موریانه نخورده باشد...

......................

کتاب را ببند....

اینک وارونه بازش کن....

ننگ من ....بقای تو...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 23:59 توسط آشنا |


گل های قالی را نیز....سرما زده کنون...

همه را خشکانده....بس سوزاننده است....

سرمایی آتشین...

بیا دوست من....به اجبار...با ریا...

تو گرمایی هستی....آری...از گرما متنفری....میدانم

پس بسوزان ...همه ی شاخ و برگ این گل های این قالی را...به ریا

بسوزان....اینها را تا گرمای مصنوعی تولید کنی ....از برای برای خودت...به ریا

آری ...همه اش به ریا...

کجا می سوزانی ...راستی؟؟؟

در همین جا....وسط اتاق پذیرایی؟؟؟؟

نه ....جایی می سوزانی که کسی نبیندت....

آری....در آب انبار خانه بسوزان....همانجایی که گل های قالی دیگران را نگه میداری....

نگه که نه.....نگه نمی داری...مخفی کرده ای....

در همان آب انباری می سوزانی که درش زنگ زده ....و یخ بسته.....آری...برف سنگین رویش علت است

گفتم علت....همان سبب...می شود باعث و بانی...ای وای بر من...پارسی اش را یادم رفته....

علت این چیست دیگر....همه می دانند...

بگذریم...

صحبت آب انبار بود....در همانجا ماهی را می شناسم....که در تنگی پولادین است....پر از آب که نه...خون دل خودش....

آب انبار البته پر است از....خون دل این ماهی ها...تنها چیزی که درش نیست...آب است...

نمیدانم.....شاید بهتر باشد بگوییم...

خون انبار....

براستی کلیدش کجاست؟؟؟؟؟....پیش کیست؟

بالای کدامین کوه است.....

زیر کدامین تخته سنگ.....

در لانه ی کدامین کلاغ....

در دل کدامین نهنگ.....

اما هر جا هست....بالاخره کلیدی هست...در یک جا...

البته...اگر هم کلیدی نیست....ایرادی ندارد....درب این آب انبار یا همان خون انبار آنقدر پوسیده ...

که...همین روزهاست که برف رویش سنگینی کند و....بشکند....آن پولاد پوسیده را....

آری باشد که زمستان پایدار بماند...

که هرگز نماند....

بگذار دل گرمیت بدهم....ای گرگ سرما...

زمستان می ماند....

آری....فعلا بدران...دل ماهی ها را...

بدران......

تکه و پاره کن....که زمستان ماندنی است....

و با تو ام ای ماهی....

بهار در راه است....

میرسد روزی که در اقیانوس آزادانه شنا کنی و به ماهی همسایه چشمک بزنی..و لبخند....

بهار در راه است....

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 11:8 توسط آشنا |


تکیه زده ام...بر صندلی پارک محله...

هوا سوزاننده است...از سرما

زمستان...تکه مقوایی زیر پایم ...بین نیمکت و بدنم را فاصله انداخته...

جیبم نیز به دستانم گرما می بخشد...

گردنم را تا آنجا که میشود در بدن فرو برده ام.....چون کپک که سر در برف میکند....تا گرم بمانم...

آتشی در کنار دستم روشن است....در یک حلبی....نمیدانم...شاید جای قیر بوده...

اینجا کسی ندارد که به این حجم پنیر یا روغن بخورد...وسع عرب  را می گویم...همان پول عجم...

ندارد کسی....

البته...هست خوردنی دیگری...برای خوردن....آری

سرکوفت و کتک....

...از برای خوردن...

فخر به میزان لازم....تا همان بالایی را ادا کند....

بکش...دو سه کیلویی....از آن خجالت....

تازه باشد....

می خواهم شعله قلم کار بپزم....

تا رویش یک وجب که نه...یک تل خاک باشد.....

تا بر سر بریزم....عجب آشی شد....

بگذریم...

چوبها که می سوزند...در این جهنم  حلبی....گویی زار زار می گریند....

      دقت که میکنم ...از صدای چرق چرق سوختن چوب در آتش...میتوان آهنگ رقص در آتش را نوازید...

گویی کنسرت است....رقص در آتش....با هنر نمایی چوب...

شاید هم با من صحبت میکنند.....شاید فریاد کمک سر میدهند....شاید هم بشکن میزنند و شادند...در آنجا....

اما دلیل آن جرقه ها که رهایی میابند از دل حلبی را نمیدانم....جهنم مگر رهایی می داند...

اصلا گیریم بداند...مگر رهایی می دهد...به چیزی...

شاید می دهد....

احتمالا تعریف ما از جهنم عوض شده....

و در آخر....

این آتش خاموشی دارد...

پس جهنم چوب به پایان خواهد رسید....

و اما خاکستری که می ماند را باد نیز رهایی می بخشد....

میرود به هرانجا که دوست دارد....هرآنجا که باد میرود....آن خاکستر

نمیدانم چرا سمت آبادی ما باد نمی آید....

یا هنوز کامل نسوخته ایم و آتش کماکان شعله دارد...یا که حلبی دورمان آنقدر بلند است که باد نمیتواند بگذرد از آن...

باد هم باد های قدیم.....

آری...

یا باد دیگر باد نیست و یا اصلا بادی در کار نیست....

پس سخن چین را خبر کنید....

همان سخن چین...که هیزم جهنم بر دوش می کشد....

بگویید شعله ور سازد ....دوباره...

این حلبی آباد ما را....

یا که بگویید باد بیاید و ...

در هم بشکند.....

این حلبی آباد مارا....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 0:9 توسط آشنا |


سه نقطه...

هرچه می خواهیم بگوییم ...جایش می گذاریم...

سه نقطه را...

براستی چه معنایی دارد؟....سه نقطه...

دنیایی از معنی..

گاهی فحش است...

گاهس سکوت...

گاهی نمیدانم...در جمله...

گاهی همه چیز...در کتاب...انتهای جمله..

گاهی بقیه...در نتهای نام برده ها...همان نام نبرده ها....

گاهی داغ دل...گاهی آرزو....دست نیافتنی....

آرزوی کوجه سبز... در زمستان.....

گاهی چشم منتظر...چشم مادر...دوخته شده به در...کدام در...خانه یا ...

گاهی مرگ برادر....کدام برادر....

گاهی آوای خوش در سایه ای از ابهام....

گاهی صد غزل در گوشه ی زندان....

گاهی یک دو بیتی ...مرثیه...در باب یار رفته...

گاهی یک خاطره ...از شیر...در باغ وحش محله...

گاهی صداقت....پناه گرفته در پشت نقطه...از ترس

گاهی پوچی...گاهی آوای بندگی ...از ترس کافران...در قالب سه نقطه...به نیابت سه جمله...

گاهی نماد شرمندگی...

گاهی تعریف بچه از لولو...از زیر زمین...سیاهی آب انبار...

...براستی چیست این سه نقطه...

دلیل کشفش چیست...

هدف کشفش چیست؟؟؟

پوشش شرم......نه....

بیان ترس....نمیدانم...

زیبایی هم که ندارد...

مانده همان ...

نمیدانم....

یا من خیلی مجهولم یا ...

سه نقطه...

آری...

نقطه نقطه ی زندگیمان را گرفته این سه نقطه...نقطه به نقطه ی وجودمان....هستیمان....

براستی....

تو در آرزوی آن روزی ...که بیاید.....

روزی که بگویند....شروع...

با کلمه ی مناسب پرش کنید....

این سه نقطه ها را....

یک کلمه اضافیست.....در صورت سوال....

ترس....

زمانی نمانده به ...برگه ها بالا گفتن معلم....

پس بیا ....

به پر کردن در روز امتحان فکر کن...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 15:30 توسط آشنا |


بهتر است دیگر بجای درود بگوییم بدرود

می دانید.....

اینجا جای ما نیست...

دنیا را می گویم ....این قسمت...این دایره...

اینجا جایی است که درختان کج رشد کرده را از ریشه میزنند...

و با آنها قلم و کاغذ می سازند و ....به دست کودکان می دهند....و می گویند که....

حواستان باشد....الف ها را صاف بکشید........

ای کاش می شد الف را افقی کشید....

ای کاش.....

ای کاش می شد هر کس هر طور که می خواهد الف را بکشد....

اینجا جاییست که که آبشار ها روبه بالا میروند...

اینجا جاییست که گربه ها آبتنی می کنند...

اینجا همان جاییست که ......

شب......

شمشاد ها.....سایه دارند.....

و.....سایشان بر سر عشاق است......

اینجا جاییست که ......

اینجا جاییست که آب زلال در جوی کوچه است و ...گنداب در لوله کشی....

اینجا جاییست که زمستان ....تمامی ندارد....

نمی دانم.....

شاید .....

شنیده بودم ....زمستان می رود و رو سیاهی به زغال می ماند....

شاید....شاید در اینجا بعد از زمستان تنها رو سفید ...همان زغال باشد....

اینجا جاییست که تخته بر روی گچ می نویسد....

اینجا جاییست که تشدید در دیکته از خود کلمه مهم تر است....

اینجا جاییست که معلم فقط متن کتاب را می داند....

نه بیشتر می داند ....و نباید.....

اینجا جاییست که جایی نیست.....

برای ماندن....

برای ماندن ...من- تو- او -    

                                ما- شما – ایشان

بهتر است برویم.....

نمی دانم به کجا...

جایی که حداقل مردمش  ویترین نداشته باشند.....

جایی که حداقل .....آز........................

بگذریم....

جایی برویم که خار گل را رها نکند.......جایی که خار و گل بپذیرند هم را....

جایی که نسیم به گون فخر نفروشد....

جایی که شهرش جا به جا نداشته باشد.....

مسطح باشد....چون آیینه....بی بالا و پایین....

و در آخر جایی که در امتحان دیکته....تشدید  دیگر نمره نداشته باشد......

جایی که تشدید....بی تشدید.....

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 19:53 توسط آشنا |


روبروی هم بودیم..چشم در چشم....

نگاهم می کرد...با تمام وجود...با چشمانش حرف میزد گویی...حرف دل...

...........

شاید برسد روزی.....

روزی که من بتوانم با بال خودم پرواز کنم...تا آن نا کجا آبادی که در قصه ها آمده

دوست دارم بروم به آنجا ..همان نا کجا آباد ..

راستی...اگر نا کجا است  .پس چرا آباد است؟؟؟

تا بحال از خود پرسیده ایم؟..............................

شاید برسد روزی که من چون سخت پوستان دریایی منقرض شوم و کسی در آنسوی دنیا دل بسوزاند...برای من.....

شاید برسد روزی که در رود خانه ای گذرا از کنار حیاط خانه ی پدری چون ماهی شنا کنم....

شاید برسد روزی که در زیر آب خفه نشوم....چون ماهی....

شاید برسد روزی که در قفس ماندنم دل ها را به رحم آورد...

شاید برسد روزی که در جنگل از دست روباه فرار کنم....

شاید برسد روزی  که در لغت نامه دیگر واژه ی "شاید" بی معنا باشد...و واژه ی "حتما" جایش را گرفته...

............................................

ای کاش به جای همه ی "شاید برسد روزی " ها.....   "حتما میرسد روزی"   ... بود

ای کاش آنقدر مثبت اندیش بودم که هوای داخل لیوان خالی را ...نیمه ی پر آن میپنداشتم...

و   ای کاش ...این ای کاش ها نبود.......

................................................................................................................

دلم شکست ....سر برگرداندم....شرم...

گریه ام گرفت...اشکم میامد....چون باران....بارانی چون دُم اسب....

پایم سست شد...

چهار ستون بدنم لرزید...ترس بود....نه ....

شرم بود.....وجودم را فرا گرفته بود....

چشمانم را بستم....بغضم را با آب دهانم قورت دادم....

تا آمدم نفسی عمیق بکشم...

به یاد جمله اش  افتادم... "شاید برسد روزی که در زیر آب خفه نشوم....چون ماهی...."

نفسم بند آمد....

چشمانم را باز کردم...رفتم...به سمت پنجره..

نگاهم به آسمان افتاد... یاد پرواز افتادم ....

جمله اش ...."

شاید برسد روزی.....روزی که من بتوانم با بال خودم پرواز کنم...تا آن نا کجا آبادب که در قصه ها آمده "

باز شرم وجودم را فرا گرفت....

چشمم به هرچه می افتاد ، حالم از خودم بیشتر بهم می خورد....

جلوتر رفتم...درب بالکنی را باز کردم...سیگاری از پاکت داخل جیب پیراهنم برداشتم...

چوب سیگار یادگاری دوران جوانی را نیز از جیب شلوارم بیرون آوردم....چوب سیگاری تراش خورده...

...جوانی.......................

نگاهش که کردم...آن چوب سیگار را... در نظرم چون پتکی پولادین آمد که هر لحضه بر سرم میکوبیدند...

آری ..جوانی ام را به یادم آورد....آزادی .... سرخوشی بی مورد..در آرزوی آزادی.....

سیگار و چوب سیگار از دستانم رها شدند...بر زمین افتادند و از لبه بالکنی به پایین پرت شدند....رهایی...!

رو به درب بالکنی کردم...چشمانم پر از اشک بود....نگاهی به داخل انداختم...نیرویی مرا به داخل هل داد

محکم...بسیار محکم...با عجله جلو رفتم... پایم له پاشنه درب گیر کرد... با صورت بر زمین افتادم...دلم خنک شد...

دل او هم خنک شد گویی ....بلند شدم و به سمتش رفتم......

رسیدم....

به قفس کبوترم.........

نگاهم کرد...پر معنی...دیوانه ام میکرد این نگاهش...

از چشمانش آزادی محبوس می بارید....آرزوی پر کشیدن....

دستم را بالا بردم..به به سمت درب قفس...بلکه برای کوبیدن سیلی به صورتم...

آری...آنچنان بر صورتم کوبیدم که گویی انگشتانم بر استخوان فکم نقش برجسته انداخت...

آرام شدم...کمی....می دانستم حقم بیشتر از اینها بود...

دیگر دستم را بالا آوردم...دوباره ...اما نه برای سیلی...

درب قفس را باز کردم...در دست گرفتمش...بوسیدمش ..با تمام وجود...طلب بخشش کردم...

برگشتم رو به بالکنی کردم ....دویدم و رهایش کردم....

پر کشید....بر سیم برق مقابلم در آن سوی خیابان نشست....نگاهم کرد....با همان چشمانش...

گویی می خواست لبخند بزند...نه برای تشکر...

رسیدن به آزادی اش را بیان میکرد...رسیدن به آرزو...به حقش...به پیروزی....

به پرواز که در آمد فهمیدم...از حالت بالهایش...پیروزی را اعلام کرد....

چند بار محکم بال زد و اوج که گرفت در آن بالا ، بالهایش را مانند هفت نگه داشت و در آسمان دیوانه وار میچرخید......

او آزاد شد....حقش این بود....

شاید این روزها من هم  از بالای این بالکنی به خود آزادی بدهم....

هه......

باز گفتم شاید.....................

عادت شده.............................عادت...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 1:1 توسط آشنا |


آری

اینجا جاییست که هویت افراد از آخر چک می شود...

اینجا جاییست که گویی برای بعضی ها جایی ندارد

آری...

اینجا جاببست که جمعه هایش خون جای باران می چکد..

خدایش بیامرزد...فرهاد را می گویم...

دلش خوش بود گویی...

با بوی عیدی و عطر ماهی می خواست زمستان را سر کند

نمی دانم ...یا زمستان او زمستان نبوده ...یا زمستان ما زمستان نیست...

آری... می گفتم...

اینجا جاییست که ...

اینجا جاییست که بند های انگشت شصت نام دارند...پول و پارتی...

آری شصت...

اینجا همانجاست که صحبت کلیشه ای کردن با خدا معیار پاکی است...

اینجا جاییست که هنوز برده ی داغ دار داریم...دااغی بر صورت و پیشانی...

اینجا جاییست که خیار سرطان زاست...گویی مرگ آفرین است...

اینجا جاییست که ...

اینجا جاییست که از قرآن فقط جلدش مانده...شریعتی راست می گفت...

جلد قرآن محترم است نه اندرونش....

اینجا جاییست که مور صفحاتش را خورده...

اینجا دیگر جا نیست...

اینجا دیگر جا نیست...

دیگر عجم به لجن رفته....

تا خرخره....به مرحمت راهی مشدد.....

راهی مشدد...

از ایران و توران فقط اس....

مانده.........

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391 0:29 توسط آشنا |


بر تکه کاغذی می نویسم...

از جنس آیینه...

آری آیینه...تا تکرار بر مکررات  شود

راستی ... نمی پرسی چه می نویسم؟

بدی زمانه...

آری بدی....چون این روزها زمانه چیز خوبی برای ما ندارد، حد اقل برای من-تو –او-ما –شما – ایشان...

اصلا چرا می نویسم؟؟؟؟؟

چیزی که عیان است...چه حاجت به بیان است...

نه دیگر مجنون به دنبال لیلی است و نه دیگر لیلی ..لیلی

دیگر صدای خش خش برگ های خزان نمیاید

دیگر بادی به سوی ده ما نمیاید

دیگر حتی خورشید به این آبادی نمی تابد

نمی دانم

یا ما کور و کریم

و یا اینجا آبادی نیست....

آبادی....

جالب است....کلمه ای که فقط در لغت نامه می شود دید....

آبادی ---خوشبختی ---- زندگی ---- آزا...

آزارم نده

با توی خواننده نیستم

با این قلم در دستم هستم....

دیگر دلم حتی دوچرخه هم نمی خواهد...برادر کوچکترم گفت...چند روز پیش...او هم مثل من آزار است

دیگر جوان به پیر رحم نمی کند.....

مادر به فرزند....

پدر به پسر...

من به تو...تو به او ...

هرکسی به هر کس....

مسجد ها خالیست از مومنان....

قلب ها  خالیست از محبت ها....

چراغ ها خالیست از نور....

اما تنها دل هاست که پر است....

                                           ..........از....این دنیای ویران

عجب روزگاریست...

روزگار ایست...

ایست...

بایست ...که دیوانه وار میدوی....به کدام سو؟؟؟

دیگر گونی نیست که از نسیم بپرسد....

به گجا چنین شتابان .......

گویی گون هم بی خیال دنیاست....و هرانچه در آن است....

اما دنیا با توام....

تو با ایست...

من همان گونم... و تو اینبار همان نسیم.....

بایست...به عقب نرو..

فقط بایست

بایست..........

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 0:24 توسط آشنا |


لعنت به دنیا ..به زندگی ما.. .  به ثروت ... به زیبایی ...و به هر آنچه که ما را اینطور کرد

دیگر نه علم مهم است و شعور...چون...

ثروت همه را برایت می آورد.....

دیگر برای ثروت کار لازم نیست....

چون سنگینی کردن گونی پر از پلاستیک و نان خشک بر گردن و کمر وجان و دل جنوبی ها ، فراهمش      می کند...

آری جنوبی ها....جنوب شهر را می گویم....

شهر که نه....

....

دخترک کبریت فروش را دیدم...چندی پیش....در خیابان....

بزرگ شده بود....زیبا...گونه هایش آتش شده بود بسکه سرخ بود...

سلامش کردم...جواب داد...مرا شناخت....همیشه سلامش می کردم و از او کبریت می خریدم...تا شاید دیگری مرا ببیند و آن هم از او کبریت بخرد و در نهایت با پولش بتواند درس بخواند و حداقل گرسنه نماند

می دانید که.....سرد است .....زمستان...بی میوه...بی نان...

به دستانش نگاه کردم...خالی بود...خالی از کبریت....

پرسیدم هنوز کبریت می فروشی؟؟؟

گفت:

       "نه...دیگر گبریت نمی فروشم....می دانی کبریت هایم را نخریدند...من هم...

           من هم دیگر تن می فروشم...تن...می خری؟؟؟"

زیر پایم سست شد...

قبلم از سینه بیرون میزد...

گلویم را بغض می فشرد...

دستانم سرد شد...کاش می مردم...کاش....

از خودم پرسیدم چه بر سر ما آمد...

چه؟

با خود کلنجار می رفتم و دنبال دلیل بودم...

ناگهان صدای بوق ماشینی مرا از جایم پراند...

رشته ای افکارم را پاره کرد...

دخترک از جلوی دیدگانم کنار رفت...

صدای درب همان ماشین آمد...

برگشتم تا ببینم کیست صاحب آن ماشین...

ای کاش آن را هم نمی دیدم...

صورتی پر از ریش...مجعد...دندان های زرد...چشمانی از حدقه در آمده...

حکیم بود...

حکیم مکتب خانه...

بعد از آن دیگر به چیزی فکر نکردم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390 23:58 توسط آشنا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

آنگاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندامها و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت است تجلی کند اگر هم هستیمان را یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم و حمله های صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

hiss
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

فروردین 1391
بهمن 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
فروردین 1390
دی 1389



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin